X
تبلیغات
رایتل
گلشن غزل
شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1386
بابا بزرگ

گفتم به چشم که از عقب گل رخان مرو                  نشنید و رفت عاقبت از گریه کور شد

 

الهی قربونت برم بابایی چقدر مهربون بودی صبح ها میومدی خونمون بعد از اونکه صبحونه خورده بودی و دفتر رفته بودی تازه ساعت ۹ شده بود و ما هم همه خواب

میگفتی تنبلا پاشین بعد من مسواک میزدم میو مدم پیشت حافظ برمیدا شتیم فال میگرفتیم بریم مشهد گاهی هم مشاعره میکردیم از هیچ حرفی کم نمی اوردی  

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید

تعداد بازدیدکنندگان : 81368